تبليغاتX
دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک خورد
جمعه هفدهم خرداد 1387
تاریک نیستند رویا نیستند حقیقتی اند که دیگر عبور کرده اند و من فقط در سوگ آن لحظات کنج نشین شده ام.

دلم به درد آبستن می شود وقتی می بینم ناگزیر به پذیرفتنش هستم .دیروزها رفتند احساس های زنده رفتند و غم بارتر آن که در انتظار امروزها تباه شدند .

این رسم ناخوشایندی است که در زندگی مان جاری است.دیگر زندگی مان خوش نیست دیگر از پیروزی لذتی نمی توان برد زیرا در کالبد زندگی مان احساس های مرده جاری است .

دیگر آنچه با نام لبخند بر لبانمان می نشیند حاصل درد است نه شادی.

جالب این جاست که خدا را محکوم می کنیم آن معشوق گم شده در خویش را.

غمبارم از گذشت تلخ گذشته در حالی که در حال گذشتن است.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:21  توسط خاموش  | 

پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
سلامی ندارم.هیچی ندارم

می گن تو را دارم ولی یه دروغه محض .کجایی؟دیگه دارم از سکوت و صبوری خفه می شم .

حق نداری سکوتم را گناه بنویسی این سکوت خودش یه عذابه.

حرفه آخر:خیلی دوستت دارم حتی الان که پر از دردم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:13  توسط خاموش  | 

چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387

تمام وجودم به سوی لبانت گدا می شوند یتیم بوسه اند .تمنای گردنم را نمی بینی؟ خسته از نگاههای هرزه ی آدمها ودلتنگ برای چشمانت. کم مهری نکن دیگر آنچه در من مانده آرزوی نفس های پر حرارت توست .دیگر طاقت عاشقانه اندیشیدن را ندارم.التماست می کنم مرا از این آتش برهان. خسته ام از این بازی که قرن هاست بر پا کرده ای .آغوشت را برای دلتنگی های من خسته بگشای.از معشوقه های این دیار بریده ام .من فقط تشنه ی بوسه های توام.لعنت به عشق و عاشقی .لعنت به من لعنت به همه چیز و همه کس جز تو.می بینی ؟(دلم نمی آید به تو چیزی بگویم.)می دانم فقط تو بینایی. فقط تو شنوایی .پس کی تو را وصال من خوش آید؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:59  توسط خاموش  | 

دوشنبه دوم اردیبهشت 1387
ناب ترین شعر 

سرودم شعری که تنها شعر زندگانیم می باشد و این سروده ی زیبا فرزندم است .او را لبخند خدا نامیده ام . 

 شاید این سروده ترانه ی پاییزی خدا ست که بر وجودم جاری شده؟ نمی دانم.

همیشه شاعران اشعارشان را چون فرزند می بینند و منی که شاعر نیستم فرزنم را نابترین شعر .

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:2  توسط خاموش  | 

یکشنبه یکم اردیبهشت 1387

دیدگانت رابه ساحل می کارم

می رویند

وبه نظاره می نشینم

چگونه دیدن را

در چشمانی که به بار نشسته اند

..................................................................................

من تمام خویشتن را

گریستم

در شبی که مردان

مردسالاریشان را

با مشت کوبیدن بر اندام زنانشان

نعره می زنند

و زنان دردهاشان را

در پستوی دلشان

ضجه،

.............................................................................................

آن سان که

ذره ذره ی روحم

از غربال قدرت مردانه

گریسته شد

دری از آسمان گشوده نشد

آن سان که

گیسوان بافته ی معصومیتم

طناب دار خویشتنم شد

هیچ صدایی

همفریادم نشد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:47  توسط خاموش  | 

جمعه سی ام فروردین 1387

گلایه دارم از خودم که امید بستم به تو  که فراموش کردم خویش  را و این حکایت ,... تکراری است جاری بر کالبد زندگی ام از این پس تکرار می کنم برای خویش که تو جز رویا نیستی و این مشق جدیدزندگی من است.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:53  توسط خاموش  |