دلم به درد آبستن می شود وقتی می بینم ناگزیر به پذیرفتنش هستم .دیروزها رفتند احساس های زنده رفتند و غم بارتر آن که در انتظار امروزها تباه شدند .
این رسم ناخوشایندی است که در زندگی مان جاری است.دیگر زندگی مان خوش نیست دیگر از پیروزی لذتی نمی توان برد زیرا در کالبد زندگی مان احساس های مرده جاری است .
دیگر آنچه با نام لبخند بر لبانمان می نشیند حاصل درد است نه شادی.
جالب این جاست که خدا را محکوم می کنیم آن معشوق گم شده در خویش را.
غمبارم از گذشت تلخ گذشته در حالی که در حال گذشتن است.
